مرتضى راوندى

473

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

با خود درد دل مىكند . شكايات او در پيرامون فقر و تنگدستى و ياد روزهاى ارزانى گذشته دور مىزند كه دست و پايش باز بود ، گاه گذارى نفس راحتى مىكشيد و « عوض يك زن دوتا سه‌تا پنج‌تا هشتا زن مىگرفت و هروق سير مىشد اينو طلاق بده اونو بگير ، يكى ديگه يكى ديگه يكى ديگه ! . . . » و حالا « درس دو سال آزگاره كه نتونسته يه زن تازه به خونه‌اش بياره » . اوستا بعد از آنكه دو نفر از مشتريهاى مزاحم را راه مىاندازد ، مىبيند زنى ، به غايت موزون ، آهسته آهسته به بساط او نزديك مىشود . « عالم آرا خانم » ، عيال سابق عبد اللّه دولدوز كه يكسال پيش فوت كرده ، يك جفت كفش از زير چادر درآورده به پينه‌دوز مىدهد كه تخت آنها را عوض كند . سر صحبت باز و سرانجام منجر به آن مىشود كه اوستا پينه‌دوز هردو زنش را طلاق دهد و بعد با او عروسى كند . « اوستا نوروز » مطلب را با رفيق ديرينش داش اسمال در ميان مىنهد و با صلاحديد او تصميم مىگيرد كه هردو زنش را به شيوه‌اى از خانه بيرون كند ، تا وقتى كه خرش از پل گذشت دوباره بياورد سر خانه و زندگيشان . « استاد نوروز » با ترشرويى و بد خلقى و با يك عالم تغيّر و تشدد به خانه مىرود ، خودش را مىگيرد و عبوس مىكند ، جواب سلام زنها را بيع قطعى نمىدهد ، با هيچكدام همكلام نمىشود و آن‌وقت بدى غذا را بهانه كرده ؛ بناى داد و فرياد و ناسزا را مىگذارد و چنان قيامت و قيامت‌سرايى برپا مىكند كه آن سرش ناپيداست . بچه‌ها ( غلام ، حسين و رقى ) ، كه در دو ضلع كرسى به خواب رفته‌اند ، از خواب پريده و گريه مىكنند . مشهدى از كتك زدن به آنها هم مضايقه نمىكند و بالاخره زنها دست بچه‌ها را گرفته به خانهء « فرتوته خانم » مىروند . « فرتوته خانم » كه تشخيص مىدهد اوستاد باز گلوش پهلوى زنى گير كرده ، به شرط اينكه زنها از حالا دست به‌هم بدهند و در خير و شر شريك باشند ، قول مىدهد كه دمار از روزگار آن نامرد درآورد . اوستاد پينه‌دوز دو دانگ خانهء خود را نزد حاجى تنزيلى گرو گذاشته ، پنجاه تومان با تومانى ده قران تنزيل پانزده روز قرض مىكند و لباس و كفش عروس و تعارف « بىبى رشوه » را مىخرد و با حضور « حاجى شيخ منصف » سقطفروش به خانهء عروس تحويل مىدهد . شب عروسى كه بساط عيش‌ونوش گسترده و بچه‌هاى محله همه جمعند و « پيناس » كمانچه مىكشد و « على مراد » با چند نفر آواز و تصنيف مىخوانند ، در باز شده « فرتوته خانم » چماق به دست و چادر نماز به كمر بسته با زنهاى پينه‌دوز و در عقب سر آنها « زناجى آب منگلى » با همدستانش وارد شده با فحش و فحاشى و كتك كارى بساط عروسى را به‌هم مىريزند .